آخرای فصل پائیز
یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخش
مونده بود مییون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت
کاش بمونی در کنارم
آخه من مییون برگا
فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درخت و می دید
داره از غصه می میره
با خدا راز و نیاز کرد
اونو از درخت نگیره
با دلی خورد و شکسته
گفت نزار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که
تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه
از دلش با خدا می گفت
غافل از اینکه یه گوشه
باد همه حرفاشو می شنفت
باد اومد با خنده ای گفت
آخه این حرفا کدومه
با هجوم من رو شاخه
عمر هر دوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین
با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه
تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی
به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون
بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم
می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه
دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثه باد
توی این بازی شکست خورد
به جائی رسید که بارون
آرزوش این بود که می مرد
برگ نیفتاد و نیفتاد
آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگی شو باخته
دلش از خــــدا جدا بود .. !!
خدا گفت:زمین سردش است.چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت :من
خدا شعله ای به او داد، لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .سینه اش آتش گرفت ،خدا لبخند زد، لیلی هم.
خدا گفت:شعله را خشم کن زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا کرد.لیلی گر می گرفت خدا حض می کرد.لیلی می ترسید،می ترسید که آتش تمام شود لیلی چیزی از خدا خواست خدا اجابت کرد.مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند ،زمین خدا گرم شد.
خدا گفت:اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.
لیلی تشنه تر شد،لیلی گفت:امانتی ات زیادی داغ است،زیادی تند است.خاکستر لیلی هم دارد می سوزد،امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت:کاش مادر می شدم،مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت:مادری بهونه عشق است.بهانه سوختن،تو بی بهانه عاشقی.تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواد ساده،بی تاب بی تب.
خدا گفت:اما من تاب و تبم ،من تب و تابم .بی من می میری.
لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من، مرگ مجنون، پایان آخر قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت:پایان قصه ات اشک است ،اشک دریاست ،دریا تشنگی ست و من تشنگی آب پایانی از این قشنگ تر بلدی؟
لیلی گریه کرد،لیلی تشنه تر شد.خدا خندید.
لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد،گل داد.سرخ سرخ.گل ها انار شد،داغ داغ هر اناری هزار دانه داشت.دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شد ،انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را از درخت چید.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.کافیست انار دلت ترک بخورد...
"لیلی نام تمام دختران زمین است"
یک شبی
مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق ....آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود....
گفت: یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام ....زین عشق دلخونم نکن
من که مجنونم ....تو مهجورم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو .... من نیستم
گفت: آری ای مجنون ،
لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی ....!؟توان خود به خلق رويا مي پردازند.
(بر گرفته از كتاب جرات داشته باش ارزو كن....)
ترا تنها دوست می دارم ...
كاش اين بدانی ...
ترا تنها آرزويم ...
كاش از نگاهم بخوانی ...
اما ندانم ...
چرا نه آن دانی و نه اين خوانی ...
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهائی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است.
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
شب افتادست و من تنها و تاریکم
و در ایوان من دیریست
در خوابند
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی
آری این آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
حالا معناي عشق را مي فهمم.اين همه به خاطر توست.z.e
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت
|
| |||
|
برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد.چون بر این باورند كه:یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت. | |||
|
پس اي خدا!
تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك
كلام ... محتاج توام !
اي خدا كي ميشه روزي كه بدون واهمه
بتونم عشقمو فرياد بزنم بين همه
بگيرم دستاي گرمشو تو دستام هميشه
بدونم دلم ديگه هم سفر تنهاييشه
نزنه شور جدايي دله تنگ و بي قرار
لحظه ديدن روي ماه اون گله بهار
مثه پروانه كه گرد گل همش پر ميزنه
دله تنگم نمي تونه از نگاش دل بكنه
بدوزم چشمامو تو چشماي پاك و بي رياش
بخونم راز قشنگ عشقو از تويه چشاش
بزنم بوسه به اون لبهايي كه دلم ميخواد
بدونه آرزومه فقط بهش خنده بياد
موهاي لطيفشو شونه كنم دونه دونه
بخونم ترانه مهر و وفا ، عاشقونه
بكنم زمزمه وقتي سر رو شونم ميزاره
عزيزت دوست داره ، بدون واست جون ميزاره
خدایا باور افسردگان را , چون بهاران , زندگانی ده
و روح خستگان را هم , خروشی جاودانی ده
کویر قلب تنهایان , به مهری آبیاری کن
به کوی بی کسان, یک مهربانی , آشنایی را , تو راهی کن
هر آن کس را که با هجر عزیزی امتحان کردی
به یاد خاطراتش , عاشقانه زندگی کردن , تلافی کن
شقایق را
که دشت لخت و عریان , شعله پوشاند
به خوشبختی , نشان کوچه ی بن بست ما را ده
نشان مردم این شهر را , یاد بهار آور
تو قلب هر مسافر را , به نور معرفت
آگه به رمز و راز زیبای سفر فرما
بفهمان زندگی بی عشق , نا زیباست
که قدر لحظه ها
در لحظه , نا پیداست