تبليغاتX
مجید عشق اشک
مطالبی ادبی و تراوشات یک ذهن

یک شبی

 مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق ....آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود....

گفت: یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام ....زین عشق دلخونم نکن

من که مجنونم ....تو مهجورم  نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و     لیلای تو .... من نیستم 

گفت: آری ای مجنون ،

لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی ....!؟
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 6:23  توسط مجید   | 

بزرگترين و سخت ترين كارها را كساني مي توانند انجام دهند كه با تمام

 توان خود به خلق رويا مي پردازند.

(بر گرفته از كتاب  جرات داشته باش ارزو كن....)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:4  توسط مجید   | 

ترا تنها دوست می دارم ...

كاش اين بدانی ...

ترا تنها آرزويم ...

كاش از نگاهم بخوانی ...

اما ندانم ...

چرا نه آن دانی و نه اين خوانی ...

 

 

 

 

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهائی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است.

بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است.

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

شب افتادست و من تنها و تاریکم

و در ایوان من دیریست

در خوابند

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 22:30  توسط مجید   | 

آری این آغاز دوست داشتن  است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم 

که همین دوست داشتن زیباست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 21:22  توسط مجید   | 

حالا معناي عشق را مي فهمم.اين همه به خاطر توست.z.e

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 6:10  توسط مجید   | 

 حسرت آزادی را خواهی خورد اگر کسی باشی که دیگران تاییدت می کنند
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:11  توسط مجید   | 

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:5  توسط مجید   | 

 
برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد.چون بر این باورند كه:یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:4  توسط مجید   | 

انسان خودش را گرفتارمصیبتی نموده است که برای گریز ازآن مصیبت به پنداروخیال پناه می برد « چون آن مصیبت خودساخته ، توهم وخیال است » وعدم درک عمیق این واقعیت باعث گردیده است که آدمی زندگی  سراسرخشونت خود را برای خویش امری بدیهی و تردید ناپذیرببیند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:41  توسط مجید   | 

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریم با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق شاید وفا کند بشتابد به یاریم ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من با او بگو که مهر تو از دل نمی رود هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من ای شعر من بگو که جدایی چه می کند کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی ای چنگ غم که از تو به جز ناله برنخاست راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی ای آسمان به سوز دل من گواه باش کز دست غم به کوه و بیابان گریختم داری خبر که شب همه شب دور از ان نگاه مانند شمع سوختم و اشک ریختم ای روشنان عالم بالا ستاره ها رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید یا جان من ز من بستانید بی درنگ یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید! آری مگر خدا به دل اندازدش که من زین آه و ناله راه به جایی نمی برم جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من از حال دل اگر سخنی بر لب آورم آخر اگر پرستش او شد گناه من عذر گناه من همه چشمان مست اوست تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من او هستی من است که آینده دست اوست عمری مرا به مهر و وفا آزموده است داند که من آن نیم که کنم رو به هر دری او نیز مایل است به عهدی وفا کند اما اگر خدا بدهد عمر دیگری! (كجايي گمشده من)
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 4:8  توسط مجید   | 

پس اي خدا!

تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك

كلام ... محتاج توام !

 اي خدا كي ميشه روزي كه بدون واهمه

بتونم عشقمو فرياد بزنم بين همه

 بگيرم دستاي گرمشو تو دستام هميشه

 بدونم دلم ديگه هم سفر تنهاييشه

 نزنه شور جدايي دله تنگ و بي قرار

 لحظه ديدن روي ماه اون گله بهار

 مثه پروانه كه گرد گل همش پر ميزنه

 دله تنگم نمي تونه از نگاش دل بكنه

 بدوزم چشمامو تو چشماي پاك و بي رياش

 بخونم راز قشنگ عشقو از تويه چشاش

 بزنم بوسه به اون لبهايي كه دلم ميخواد

 بدونه آرزومه فقط بهش خنده بياد

 موهاي لطيفشو شونه كنم دونه دونه

 بخونم ترانه مهر و وفا ، عاشقونه

 بكنم زمزمه وقتي سر رو شونم ميزاره

 عزيزت دوست داره ، بدون واست جون ميزاره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:16  توسط مجید   | 

سيرك
روزی از روزها زمانی که نوجوانی بیش نبودم به همراه پدر در صف خرید بلیط ورودی سیرک ایستاده بودم. سرانجام حد فاصل ما و باجه ی بلیط فروشی تنها یک خانواده باقی مانده بود هرگز آن خانواده و تاثیر عمیقی که بر روح و احساس من گذاشت فراموش نمی کنم .
خانواده مورد نظر صاحب هشت فرزند بودند که به احتمال زیاد همگی زیر دوازده سال بودند . وضع ظاهری آنها نشان میداد که خانواده زیاد مرفهی نبودند . لباسهایی که به تن داشتند چندان گران قیمت نبود اما بسیار پاکیزه و تمیز بود کودکان هم مودب و با تربیت بودند و همه دو به دو مرتب دست در دست هم پشت سر والدین خود ایستاده بودند آنها با شور و هیجان بی نظیری در باره ی فیل ها و دلقک ها و نمایشهایی که قرار بود آنشب تماشا کنند صحبت می کردند . با دیدن آنها هر کسی میتوانست حدس بزند که برای نخستین بار هست که می خواهند نمایش سیرک را تماشا کنند و قطعا می بایست جالب ترین و فراموش نشدنی ترین لحظه زندگی آنها باشد پدر و مادر در راس این گروه با افتخار ایستاده بودند مادر دست همسر خود را گرفته و با تحسین و احترام به او مینگریست گویی با نگاه خویش میگفت آه عزیزم تو شوالیه ی زره طلایی من هستی و پدر با آرامش و غرور لبخندی به لب داشت گویی پاسخ می داد عزیزم تو شایستگی هر خدمت و فداکاری را داری .
خانم فروشنده بلیط پرسید آقا چند بلیط باید بدهم؟
پدر خانواده با غرور پاسخ داد لطفا هشت بلیط کودک و دو بلیط بزرگ سال بدهید خانم فروشنده قیمت کل بلیط ها را حساب کرد و گفت.
با شنیدن قیمت مجموع بلیط ها دست مادر به آرامی از میان دست پدر لغزید . سرش پایین افتاد و لب های پدر خانواده شروع به لرزیدن کرد . پدر خانواده کمی به جلو خم شد و پرسید فرمودید چقدر میشود؟
مرد پول کافی نداشت و در مانده بود که چگونه بر گشته و به هشت فرزند خود بگوید که پول کافی برای خرید بلیط و بردن آنها به سیرک را ندارد .
با دیدن این منظره پدر من دست در جیب خود برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و بر زمین انداخت ( ما به هیچ وجه خانواده ثروتمندی نبودیم ) سپس پدر خم شده و آن اسکناس را برداشته و چند ضربه به شانه ی آن مرد زد و گفت: ببخشید آقا این اسکناس از جیب شما افتاد پدر خانواده به زودی در یافت که موضوع از چه قرار است. او هرگز صدقه قبول نمی کرد اما در چنین شرایط خجالت آور و نا امید کننده و تاسف باری به ناچار دست کمکی که به سوی او دراز شده بود صمیمانه پذیرفته و بسیار خشنود شد. مستقیما به چشمان پدرم خیره شد و در حالی که به آرامی اسکناس بیست دلاری را میگرفت دست پدرم را در میان دو دست خود گرفته و صمیمانه و محکم فشرد. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود با لب های لرزان گفت: متشکرم آقا متشکرم.
صحنه بسیار تاثر انگیز و در عین حال پر مفهوم و با آرزشی برای من بود. به همراه پدر به طرف اتومبیل خودمان برگشته سوار شده و به سوی منزل روانه شدیم. شاید آن شب موفق به تماشای سیرک نشدیم اما اصل مهم این بود که دست خالی بر نگشتیم



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:34  توسط مجید   | 

خدایا باور افسردگان را , چون بهاران , زندگانی ده
و روح خستگان را هم , خروشی جاودانی ده

کویر قلب تنهایان , به مهری آبیاری کن
به کوی بی کسان, یک مهربانی , آشنایی را , تو راهی کن
هر آن کس را که با هجر عزیزی امتحان کردی
به یاد خاطراتش , عاشقانه زندگی کردن , تلافی کن
 

 

شقایق را
که دشت لخت و عریان , شعله پوشاند
به خوشبختی , نشان کوچه ی بن بست ما را ده
نشان مردم این شهر را , یاد بهار آور

تو قلب هر مسافر را , به نور معرفت
آگه به رمز و راز زیبای سفر فرما

بفهمان زندگی بی عشق , نا زیباست
که قدر لحظه ها
در لحظه , نا پیداست

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:23  توسط مجید   | 

دربيكران زندگي دوچيز افسـونـــم كــرد

 آبــــــــــي آســمان وخدا

آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه  نيست

خدارا نمي بينم و ميدانم كه هست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:19  توسط مجید   | 

قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،

و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:17  توسط مجید   |